از مالاکیت به گلاویژ عزیزم
ممنونم گلاویژ جان . خیلی خوشحالم کردی, خیلی زیاد . به خصوص که ابدا انتظارش رو نداشتم کسی اطلاعی از زمانش داشته باشه .
بر تو هم مبارک عزیزم ِ امیدوارم بهترین اتفاقای زندگیت رو تجربه کنی تو این برهه و نان استاپ به اهدافت با لذت و شادی برسی . می بوسمت
از 7صبح تا 7 شب سر کار بودم . حدود 7:30 بود گفتم بذار برم یه سر بهش بزنم انقدر نگه حتما بهم سر بزن . بااین که می دونستم سرش شلوغه با اینکه می دونستم خودم کوبیده ام .اما رفتم لعنت به من لعنت به من
رفتم چی شد ؟؟؟
اگر از کسی دور باشی و دلتنگش بشی بهتر از اینه که پیشش باشی تصوراتتو خراب کنه
به تاریخ 20 مهر 98 _ ساعت 20:37
پایان فصل اول
امشب ُ تا صبح خواهم گریست
حکایت فصل اول ما, حکایت به دنیا اومدن نوزادها بود . میگن نوزاد ها وقتی به دنیا میان به این دلیل گریه میکنن که نمیخواستن به این دنیا وارد شن و به خواست خودشون نیومدن . وقتی ادم ها موقع مرگشون میرسه به این دلیل اشک می ریزن که نمیخوان از دنیا برن حالا حکایت فصل اول ما هم همین بود .
به یه دنیا حس خوب و بد تلخ و شیرین و . خداحافظ گفتم .
یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه . سخت نفس می کشم انگار چیزی تو گلوم گیر کرده .
کاش همه کسایی که میخوان جایی رو ترک کنن همین حس من رو داشته باشن . ابن نشون مبده کفه تراروی حس های خوب و خاطره های خوب و شیرین خیلی سنگین تر از خاطرات بد ِ .
خداحافظ خانم دوچرخه سوار شکلات دوست _ خداحافظ اقای خرمایی مغرور_خداحافظ خانم عجول که لپتو امذوز کشیدم _خداحافظ خانم سرزبون مسن که سذ شبفت هات دعوا فود از بس دوست داشتنی بودی _ خداحافظ عروسی که مظلوم بودی _ خداحافظ اقای مهربان و عمه ی دوست داشتنی تز ار خودت _ خداحافظ سادات خانوم با دست ت دادن مهربونت _ خداحافظ خانم عجول با موهای فرفری _ خداحافظ پسر مظلوم که هر چقدر شب ها می نشستی صدات در نمیومد _ خداحافظ خانم تپلی پفک دوست _ خداحافظ تنها خانمی که ماجرارو مطمئن می دونستی و گفتی چرا دیگه نمیای _ خداحافط اقای المپیک کار تپلوی مهربون _ خداحافظ همگی .
پایان فکرها و عزاداری ها و سبک سنگین کردن ها
پایان فصل اول _ کسی نمیدونه این داستان ادامه داره یا نه ؟
مالاکیت _پاییز 98
خب لازمه بگم نیاز مبرم دارم به غر زدن؟!
یک استاد جانی(!) با تکلیف هایی که تعیین کرده چیزمون کرده . بیچارمون کرده
خیلی مسخره اس که وقتی 80% کار رو انجام دادن دارم حرص میخورم
سه چهار روزه اصلا اعصاب برام نمونده
تو شرایطی هم نیستم که این بی اعصابی رو به چیزی ربط بدم
آدم ها هر شغلی که داشته باشن کارفرما باشن یا کارگر, با ارباب رجوع ارتباط داشته باشن یاهمکار , خییییلی راحت می تونن دلسوز باشن یا کم بذارن تو کارشون ودر حد رفع تکلیف کار کنن .
یکی از خط های رفت و امدم یه خط اتوبوس هست که هر 15_20 دقیقه یکبار اتوبوس میاد(یعنی دیر به دیر!) . چون این خط اتوبوس دیر به دیر میاد خیلی وقت ها دیدم مسافر هایی که 100_200 متری اتوبوی هستند می دَوَند بلکه به اتوبوس برسن.اکثر اتوبوس ها هم بی توجه به این مساله گاز میدن میرن ! چند وقت قبل که سوار خط یکی از اتوبوس های این خط شدم دیدم راننده وقتی میخواد از هر ایستگاه خارج شه اینه ها رو چک می کنه اگر کسی در حال تلاش واسه این اتوبوس هست می ایسته تا اون شخص سوار شه . بگم چقدر دعا کردم این ادم رو ؟؟؟؟؟
یاد سال کنکورم افتادم . ازمونم رو داده بودم می خواستم سوار اتوبوس شم بیام . اون مسیر هم کم اتوبوس بود دیدم اتوبوس داره میاد کللللللی دویدم تا به اتوبوس برسم. دقیقا 30 سانتی در اتوبوس رسیدم راننده در رو بست رفت من موندم هاج و واج!!!! انقدر اون روز ناراحت شدم که حد نداشت اون روز که روز تعطیل هم بود حدود40-30 دقیقه تو سرما منتظر موندم تا اتوبوس بعدی اومد.
میخوام بگم وجدان و دقت و دلسوزی تو هر کاری میتونه باشه خیلی وقت ها ادم ها بیشتر از کار خوب و بدی گه در حقشون کردیم حس خودشون به ماجرا رو تو ذهنشون تازه نگه میدارن و تشدیدش می کنن .
بارها به خودم قول دادم به مریض ها هیچ چیز رو توضیح ندم و فقط کاری که وظیفم هست روانجام بدم اما بازم هر روز و هر روز ادم هایی رو می بینم که زمان زیادی تو بی اطلاعی خودشون دست و پا میزنن و بابت این قضیه واسه خودشون و همکارام و خودم مشکل ایجاد میکنن و باز میرم به سمتی که واسه طرف مقابل کلی وقت بذارم .
به خانمی که و به روم بود و داشت شکایت همکارم روبه من می کرد نگاه کردم . با این که فامیلی همکارم رو به زبون نیاورد و اصلا فامیلی اش رو نمیدونست اما با مشخصاتب که داد دقیق فهمیدم منظورش کیه . همکارم رو خوب میشناختم , ادمی دل گنده که همیشه همه ی ما از نسنجیده بودن حرف هاش و کاراش و حواس پرتی هاش شاکی بودیم . اما این بار واقعا مشکل از بی اطلاعی مریض از مکانیسم درمان بود و وسواس فکری شدیدش .
بماند که مریض رو توجیه کردم و کلی توضیح براش دادم و وقتی مطمئن شدم قانع شده دعواش کردم که خیلی زشته کوتاهی کردن خودش رو پای همکار من بنویسه و چوغولی کسی رو پیش من بکنه .
میدونم مشکل مریض مون چی بود . همکارم کارش رو درست انجام داده بود اما چیزی که مریض می خواست این بود که دقیقا حس کنه طرف مقابلش حواسش به کارا هست داره با جون و دل به وظیفش عمل می کنه نه از سر رفع تکلیف .
تمام تلاشم رو تو زندگیم کردم یه شخصیت " مهرطلب " نباشم , دقیقا اعتقادم بر اینه اونایی که معتقدن مهرطلبی بیماری هست , درست میگن !! اما با این حال گاهی بازم به سمت این شبه بیماری میل می کنه روحیاتم . هر روز که میرم سر کار به خودم میگم مالاکیت هیس ! حتی اگر من معمولی تر کار کنم و به کمال طلبیم تو زندگی فکر کنم هم واسه خودم بهتره هم همکارام ! هر چی من کیفیت کارم معمولی تر باشه کاستی کار اونا کمتر به چشم میاد و کمتر شاکی میشن خودمم کمتر انرژی مصرف می کنم .
من میخوام از لحاظ رفتاری چه مدل ادمی باشم ؟؟؟ اون پزشکی که وقتی رفتم پیشش سرما خورده بودم نذاشت حرف بزنم و دارو نوشت ؟ میخوام مثل اون دندونپزشکی باشم که همیشه با حوصله و ارامش بذام کار انجام میداد و توضیح مختصر ومفید هم میداد ؟ میخوام مثل اون دندونپزشکی باشم که بیکار بود و خرج عکس دندون هم رودست من گذاشت اما با این که میتونست خیییلی راحت کار دندونمو انجام بده انجام نداد حتی نذاشت بخوابم رو یونیت دندونم رو معاینه کنه؟میخوام مثل راننده اسنپی باشم که از بدو سوار شدنم یه ریز حرف زدووقتی پیاده شدم گفتم اخیش از دستش راحت شدم . میخوام مثل راننده ای باشم که از اول تا اخر بددهنی کرد ؟ میخوام مثل همکار شب باشم که هیچ وقت به کسی محبت نمی کرد اما هیچ وقت هیچ وقت به هیچ کس بی احترامی نکرد . میخوتم مثل رییس اسبق باشم که همیشه بیش از حد واسه همه مایه میذاشت و با یه ناسپاسی کوچیک از دیگران ناراحت میشد ؟؟؟؟ من میخوام چه مدلی باشم ؟؟؟
دقیقا میدونم میخوام چی مدلی باشم اما خواستنم با روحیه ام متفاوته. ادم ها نمیتونن به این راحتی از ذاتشون فرار کنن . وقتی چیزی رو میخوام که خلاف طبیعتم هست باید خیلی با خودم بجنگم .
دوست دارم ادمی باشم که نه کسی محبت می کنه نه به بی احترامی اما ذاتم چیز دیگه ای میدونم این سه ساله خیلی تونستم خود واقعیم رو به خود خواستنیم تبدیل کنم و حداقل 60 درصد موفق بودم اما این واسه من کمه .
از فردا می شمارم مقدار موفقیتم رو
پی نوشت : خیلی وقت ها ادم هایی سر راهم قرار میگیرن که ناخواسته خود واقعیم میشم مثل خانم متین مثلخانم اواز خوان مثل خانم معرف رویان کسایی باید هر از گاهی تو این همه دو رویی و دود و خودخواهی باشن و بهمون بفهمونن هنوز وجدان هست , هنوز مهربونی هست هنوز خیلی چیزها هست که ما رو کنار زنده نگه داشتن , سرزنده و شاداب نگه داره
این داستان : قضاوت بله یا خیر ؟!
قضاوت کردن ادم ها اسونه اما دونستن این که چی باعث این رفتارها از جانب اون ها میشه , خودش یه مثنوی .
دوست نداشتم بعد از مدت ها که دست به نوشتن زدم ,این پست رو منتشر کنم
اما با خودم می جنگم و می نویسمش .می نویسمش و تو لیست " یادم باشه " های وبلاگم میذارمش تا یادم بمونه دیگه هیچ وقت کسی رو قضاوت و تحلیل نکنم
بارها سعی کردم تو محیط کارم ادم ها رو دسته بندی نکنم و روشون برچسب نزنم واسه من که یه انالیزر قوی ذتو وجودمه این کار سخته
دخترکی که امروز مراجع من بود رو بارها قبلا دیده بودم . سعی می کردم به دلایلی همیشه ارجاعش بدم به همکارم چون فکر می کردم اینجوریهم من راحت ترم هم مراجع !
امروز دیدم اگر بخوام کار همیشگی روانجام بدم ممکنه خیلی دخترک معطل شه. پرونده اش رو نگاه انداختم روند پیشرفتش رودیدم و رسیدم به یه وقفه تو جلساتش .
فهمیدم دخترک تمام یک ماه گذشته رو تو بیمارستان گذرونده واسه پدرش . مرگ مغزیرفتن تا لب احیای عضو .شنیدن ماجرا تا این جا دردناک بود اما وحشتناک تر از اون علت و شرایط این پیشامد بود . اولین با توجه به شغل پدر دختر فکر کردم شاید تصادف کرده اما
یه شب که دخترک و مادرش میان خونه میبینن پدر دخترک خودش رو دار زده و سفیدی چشماش پیداست و کف از دهنش میاد بیرون.
چی باعث میشه اولین و موثرترین و دلسوزترین مرد زندگی یه دختر خودش رو دار بزنه ؟!!! اون دختر چه حالی داشته وقتی پدرش رو تو اون شرایط دیده ؟!
نفسم رو با تلخی و سختی بیرون میدم و با چشمای پر شده از اشک ارزوی صبر واسه دخترک می کنم
پی نوشت :مدت ها بود به اقتضای شرایط کارم فکر می کردم قسی القلب شدم و دیگه از شنیدن هیچ ماجرایی نه تعجب می کردم نه متاثر میشدم اما امروز واقعا موهای تنم سیخ شد خودکشی ماجرای جدیدی نیست اماا این مدلی خودکشی کردن واسه اطرافیان شخص وحشتناکه
پی نوشت 2 : خواهشا اگر خواستید روزی خودکشی کنید روشی رو استفاده کنید که اولا قطعی باشه مرگتون و نیمه جون نشید که هم اطرافیانتون رو اذیت نکنید نه خودتون دوما از خودکشی هایی که منظرش واسه دیگران خوش نیست جلوگیری کنید !!
پی نوشت 3 : هوف
از راه های خوش حال کردن دیگران اینه که چیزی که قبلا داشتن ازشون یه مدت بگیری و وقتی قدر داشتنش رو دونستن بهشون پس بدی !
من خودم به شخصه این کار رو باخیلی ها کردم !! نتایجش هم دیدم ,تا وقتی خودم تو این شرایط قرار نگرفته بودم متوجه مکانیسمش نشدم :))
#دسترسی به اینترنت. در مورد سایت های غیروطنی :)
مرسی که خوشحالمون کردید :)
من که مدت ها بود دیگه نوشتن حالمو خوب نمی کرد و هر روز فقط کنترل پنل رو باز می کردم امروز خوشحال شدم!
دوستان بلاگ اسکایی و میهن بلاگی و بیانی مرسی که این مدت ما ها رو خوشحال کردید با نوشتنتون.
درباره این سایت